خرید بک لینک
سرکارم داشتم با مامان حرف میزدم چقدــــــــــــــــر بلاتکلیفی سختیه دوش دارم اما نمی دونم می تونم کارش زنذگی کنم یا نه گاهی با خودم می گم من بدون اون یچی نیستم نمیتونم اصلا توو هر جمعی می بینش ، می د

برچسب: نویسنده: مهتاب طباطبایی تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 20:05

با هم ساعت 10 از خونه اومدیم بیرون و سوار مترو شدیم اون رفت میدون ولیعصر و من چهار راه رفتم کتابو از علی بگیرم و اون رفت کارای ویزاشو اوکی کنه ... فکر اینک چن روز دیگه میره کربلا اذیتم میکنه سعی کنم ب

برچسب: نویسنده: مهتاب طباطبایی تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 20:05

این چن روز ، روز خوبیه

نمیدونم چرا این کابوس ها دست از سر من بر نمیدارن !

انگار همه چی جمع شده و دست به دست هم داده که باز یه مصیبت بزرگ و خیلی بزرگ رو برام ب ارمغان بیاره !

خیلی مسخره س

ولی انگار همینه !!!

تا حالا این مدلیشو ندیده بودم !!

سرکارم

چقدر صب پاشدن سختـــــــــــــــه !!!!!!!!

ادم میمیره پاشه بیاد اینهمه راهو !!!

دم یه کار بهت میخاد

با پول خفن______________

!!!

حسام خوبه

خیلی

خدایا

اینو ازم نگیرش هیچوقت

همن

برچسب: نویسنده: مهتاب طباطبایی تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 20:05

چیکارکنم با این مردی که از مردونگی فقط زدن رو بلده

چیکارکنم با دلم ؟

برم؟

کجا برم؟

نزم؟

بمونم اذیت شم؟

خدایا

خودت یه راهی بذا جلو پام

بدنم درد میکنه

خیلی...

برچسب: نویسنده: مهتاب طباطبایی تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 20:05

صفحه بندی